این روزها فقط می گذرند
چند وقته پیام نگذاشتم چون واقعا دارم یکجورایی فقط روزها رو می گذرونم.
متاسفانه کلاس امیرعلی تشکیل نشد و من هم نتونستم ببرمش کلاس دیگه ای ثبت نامش کنم ولی امیدوام ترم بعدی این اتفاق بیفته تا کلمات زبان از یادش نرود.
بجاش خود امیرعلی تا دلتون بخواد یا شعرهای انگلیسی و یا کلماتش رو توی خونه تکرار می کنه بخصوص اگه بهش بگیم یک کلمه رو به انگلیسی بگه. چند وقته همسایمون برای دخترش لوازم پزشکی اسباب بازی خریده و امیرعلی هم خیلی دوست داره از اونها داشته باشه.
من هم بهش قول دادم که اگه بتونه کتاب سوم تراشه های الماسش رو یادت بگیره برایش بخرم . دیشب تا این کلام رو گفتم سریع رفت کتابش رو آورد و شروع کرد به خوندن و الحق و الانصاف روان تا درس هفتم رو خوند.
جملاتی که بعضی هاش طولانی بود. اینطور مواقع واقعا آدم حض می بره.
ولی امسال واقعا زود گذشت . من وقتی بچه بودم این موقع ها حداکثر اول تابستان بود.


این روزها فقط می گذرند
